اگر روسای جمهوری قبلی آمریکا از ورود به جنگ با ایران امتناع میکردند، به خوبی میدانستند که ورود به این تنشهای منطقهای میتواند تیر خلاصی باشد بر جایگاه آمریکا در جهان، اما دوران ترامپ مقارن شده با تغییر چشمانداز قدرت در جهان که دونالد ترامپ زاییده این شرایط است و برای خلاصی از این شرایط نیازمند یک توافق با ایران تا بتواند چند موضوع مهم پیش رویش را حل کند که با حل شدن این موضوعات به نظر این راقم دوباره سروکله ترامپ در منطقه ظاهر خواهد شد.
ایران هم اینک بالای ۱۰۰ روز است که بر تنگه استراتژیک هرمز تسلط یافته است و حقی را که سالها از آن استفاده نمیکرده است را امروز از استفادهکنندگان جهانی که از این تنگه تردد میکنند طلب میکند.
توافق امروز با ایران یک فریب بزرگ است برای آمادگی تنشی بزرگتر در آینده که به دلایل زیر میتوان آن را اثبات کرد:
نخست آنکه قدرتهای جهانی و به تبع آنها کشورکهای خلیج فارس که در پشت این کشورها پنهان شدهاند دست و پا میزنند تا به نحوی ایران را از مسیر رفته به دوران قبل از جنگ برگردانند که به نظر میرسد دیگر این امر خواب بیتعبیری است که برابر قوانین بینالمللی نه قابل اجراست و نه ایران خواهد پذیرفت؛ زیرا اهمیت این تنگه از بمب اتم نیز قدرتمندتر بوده و میتواند جایگاه ایران را نه تنها در ردیف قدرتهای جهانی تعریف کند بلکه تحریمهای ظالمانه غرب را نیز بیاثر سازد.
دوم آنکه آمریکا به عنوان یک قدرت نظامی که البته به دلیل دوری مسافت از نقاط مهم جهان، قدرتی در قوارههای یک قدرت هوایی تعریف میشود، کماکان از این امتیاز که در کنارش ضعف نیز میتوان قلمداد کرد رنج میبرد. به این معنا که قدرت هوایی خود را در قالب ناوهای هواپیمابر و پایگاههای کشورهای خلیج فارس و نزدیک به منطقه غرب آسیا قرار داده است که هم در تیررس سلاح کشورهای هدفش قرار میگیرد و هم اینکه تجهیز و نگهداری امکانات نظامیاش با توجه به دوری از منابع تأمینکننده این اقلام در آمریکا بسیار سخت میشود و مجبور است نیروهایش را دائماً بین یک کریدور تدارکاتی میان آسیا، اروپا و آمریکا در حال حرکت قرار دهد که همین امر میتواند هم حریف را بر این نیروها مسلط سازد و هم اینکه نتواند از قدرتش به صورت حداکثری استفاده ببرد.
سوم آنکه آمریکا در سند امنیت ملی خود که در نوامبر ۲۰۲۵ منتشر شد، چهار محور اساسی را به عنوان خطوط قرمز در منطقه غرب آسیا معرفی کرد. این خطوط در واقع خطوطی است که امروز به دلیل بعد مسافت و ضعف پشتیبانی نیروها میتواند پاشنه آشیل آمریکا شده و حضورش را برای همیشه در منطقه به پایان ببرد. این چهار خط را میتوان بدون هرگونه توضیحی به شرح ذیل بازشماری کرد:
نخستین خط قرمز آمریکا به مسئله منابع انرژی خلیج فارس بازمیگردد. در این چارچوب، واشنگتن تأکید کرده بود که هیچ دشمن آشکاری نباید بر منابع انرژی این منطقه تسلط پیدا کند.
دومین خط قرمز، باز ماندن آبراهههای حیاتی منطقه از جمله تنگه هرمز و دریای سرخ است؛ مسیرهایی که بخش قابل توجهی از تجارت جهانی انرژی از طریق آنها انجام میشود.
سومین محور به حضور و فعالیت گروههای مقاومت در منطقه مربوط میشود؛ گروههایی که آمریکا آنها را تهدیدی برای منافع خود تلقی میکند.
چهارمین خط قرمز نیز امنیت رژیم صهیونیستی است؛ موضوعی که همواره در اولویت سیاستهای منطقهای واشنگتن قرار داشته است.
تمام این موارد را اگر در کنار هم قرار دهیم، پازلی درست میشود که نگهداری شیرازه آن با توجه به شرایط کنونی منطقه هم بسیار سخت خواهد بود و هم از اولویتهای آمریکاست.
اگر روسای جمهوری قبلی آمریکا از ورود به جنگ با ایران و محور مقاومت امتناع میکردند، به خوبی میدانستند که ورود به این تنشهای منطقهای میتواند تیر خلاصی باشد بر جایگاه و قدرت آمریکا در آسیا و جهان، اما دوران ترامپ مقارن شده با منازعات موجودیتی و تغییر چشمانداز قدرت در جهان که دونالد ترامپ زاییده این شرایط است و برای خلاصی از این شرایط نیازمند یک توافق با ایران تا بتواند چند موضوع مهم پیش رویش را حل کند که با حل شدن این موضوعات به نظر این راقم دوباره سروکله ترامپ در منطقه ظاهر خواهد شد.
این موارد عبارتند از: جام جهانی ۲۰۲۶، انتخابات کنگره آمریکا و انتخابات کنست در رژیم صهیونیستی که تکلیف دولت صهیونیستها را مشخص خواهد کرد.
در این صورت یک جنگ گسترده موجودیتی فرامنطقهای هم برای مقابله با ایران و محور مقاومت و هم روسیه و چین نیز قابلیت توجیه را در داخل و خارج آمریکا خواهد داشت.

