در نخستین روزهای ژانویه ۲۰۲۶، شوک سیاسی در ونزوئلا و اخراج نیکلاس مادورو از قدرت پس از عملیات آمریکا، بازار نفت را برای لحظاتی متلاطم کرد، اما قیمت برنت در حوالی ۶۰ دلار پایدار ماند و بار دیگر نشان داد که عرضه فراوان و تقاضای کمشتاب روایت غالب باقی مانده است.
بازار نفت با «میانگین جهانی» حرکت نمیکندبلکه چند اقتصاد بزرگ و تمرکز سنگین تقاضا در آنها، بشکه حاشیهای (marginal barrel) را تعیین میکنند، همان بشکهای که تغییر کوچک در مصرف آنها میتواند مرز باریک میان مازاد و کمبود را جابهجا کند و گاهی زودتر از تیترهای پرسر و صدای سمت عرضه، قیمت را تحت تأثیر قرار دهد.
طبق اخرین آمار، مصرف جهانی کل مایعات هیدروکربنی به حدود ۱۰۵ میلیون بشکه در روز رسید. آمریکا با حدود ۲۰٫۳ میلیون بشکه در روز و چین با حدود ۱۶٫۵ میلیون بشکه در روز، رویهم نزدیک به ۳۵ درصدِ کل تقاضای جهان را در اختیار دارند. معنایش روشن است؛ وقتی یکسومِ بازار در دو نقطه جمع شده، «نبض تقاضا» هم همانجاست؛ هر لغزش کوچک در مصرف این دو اقتصاد، حتی در حد چند دهم درصد میتواند مرز مازاد و کمبود را جابهجا کند و قبل از بسیاری از خبرهای سمت عرضه، خودش را در قیمت نشان بدهد.
نکته مهم این است که تقاضای جهانی نفت پراکنده و هموزن نیست بلکه بهشدت متمرکز است. دو مصرفکننده نخست آنقدر بزرگاند که رفتار مصرفیشان میتواند سمت تقاضا را در مقیاس جهانی جابهجا کند.
بعد از آمریکا و چین، «پله سوم» بازار معمولاً به هند میرسد؛ کشوری که مصرفش در محدوده حدود پنج تا شش میلیون بشکه در روز قرار دارد و بهخاطر رشد اقتصادی و جمعیتی، برای بازار اهمیتش فقط «حجم امروز» نیست، «شتاب فردا»ست. در ردههای بعدی، چند مصرفکننده بزرگ از جمله روسیه و عربستان، ژاپن و کرهجنوبی و سپس اقتصادهایی مثل برزیل، کانادا و آلمان، با فاصله قرار میگیرند. در نتبجه، بخش قابل توجهی از تقاضای نفت جهان در یک دایره نسبتاً کوچک متمرکز شده و همین تمرکز است که محدوده انتظارات بازار را تعیین میکند؛ اینکه بازار در کدام نقطه «نگران کمبود» میشود و از کجا به بعد «سایه مازاد» را روی قیمتها حس میکند.
اما این فقط نیمی از ماجراست؛ چون هدایت تقاضا فقط به رتبه و حجم برنمیگردد بلکه با «بشکههای حاشیهای» توضیح داده میشود؛ همان افزایشها و کاهشهایی که روند سال بعد را میسازد.
بازار معمولاً به آن کشوری حساستر است که «بشکه حاشیهای» را جابهجا میکند؛ یعنی همان چندصد هزار بشکه افزایش یا کاهشی که تعیین میکند تراز سال آینده کمی تنگ میشود یا کمی شل. این نقطه دقیقاً جایی است که تفاوت نقش آمریکا و چین روشن میشود.
آمریکا بزرگترین مصرفکننده جهان است، اما در اغلب دورهها بیشتر نقش «ستونِ ثابت تقاضا» را دارد. مصرف آمریکا بالاست و تغییراتش غالباً از مسیر متغیرهای قابلپیشبینیتر میگذرد؛ چرخه رشد و رکود، الگوی فصلی سفر، سطح فعالیت پالایشگاهها و اثر سیاست پولی بر اقتصاد. به همین دلیل آمریکا در کوتاهمدت یک «نوسانسازِ بازار» است. بازار با هر داده جدید از مصرف و موجودی و پالایش، سریع واکنش نشان میدهد چون این دادهها روی بزرگترین پایه تقاضا مینشینند و اثرشان فوری در قیمت بازتاب پیدا میکند.
چین اما علاوه بر بزرگی مصرف، یک مزیت یا ریسک مهم برای بازار دارد وآن تغییر سریعِ ترکیب تقاضا است. اگر در آمریکا داستان عمدتاً حول سوختهای حملونقل میچرخد، در چین بخش قابل توجهی از تقاضا به موتورهای صنعتی و پتروشیمی گره خورده است؛ جایی که تصمیمهای سیاست صنعتی، ظرفیتهای جدید پالایشی و پتروشیمی و چرخه صادرات محصولات شیمیایی میتواند «بشکههای جدید» را بسازد یا حذف کند. به همین خاطر، چین فقط یک مصرفکننده بزرگ نیست؛ یک مرکز تصمیمساز برای مسیر تقاضاست، چون میتواند رشد تقاضا را از «باک خودرو» به «خوراک کارخانه» منتقل کند یا برعکس.
جابهجایی موتور تقاضا؛ از باک خودرو به خوراک پتروشیمی
یکی از تغییرات تعیینکننده در سمت تقاضای نفت این است که موتور افزایش تقاضا بیش از گذشته از مسیر پتروشیمی میآیند. یعنی بخشی از افزایش مصرف جهانی دیگر در پمپبنزین دیده نمیشود؛ در واحدهای کراکر، زنجیره پلیمر و تولید محصولات شیمیایی دیده میشود. نفت و میعانات و مایعات گازی در این مسیر، بهجای سوختن، به خوراک تبدیل میشوند و نهایتاً به پلاستیکها، مواد شیمیایی و کالاهای مصرفی و صنعتی میرسند.
وقتی موتور افزایش تقاضا به این سمت میچرخد، نقش کشورها هم بازتعریف میشود. در چنین بازاری، صرفاً «کشورِ پرمصرف» تعیینکننده نیست؛ «کشورِ صاحبِ ظرفیت تبدیل» تعیینکننده است. هر جا که سرمایهگذاری در پالایش و پتروشیمی و زنجیره پاییندستی سریعتر جلو برود، همانجا میتواند بخش مهمی از تقاضای آینده را جذب کند؛ حتی اگر رشد مصرف سوختهای حملونقل در آن کشور بهخاطر بهرهوری یا برقیسازی کندتر شود.
این تغییر یک پیام مستقیم برای قیمت هم دارد. اگر تقاضا صنعتیتر شود، تحلیل بازار کمتر با شاخصهایی مثل سفر، بنزین و فصل رانندگی جمعبندی میشود و بیشتر با چرخههای تولید و سرمایهگذاری و صادرات صنعتی خوانده میشود؛ یعنی با اینکه کارخانهها چه زمانی سفارش میگیرند، چه زمانی ظرفیت جدید وارد مدار میشود و چه زمانی بازار محصولات شیمیایی اشباع یا کمعرضه میشود.
هند هنوز از نظر حجم مصرف با آمریکا و چین فاصله دارد، اما وزن تحلیلیاش از جای دیگری میآید؛ از «شتاب تقاضا». هند در نقطهای ایستاده که شهرنشینی، بزرگتر شدن طبقه متوسط و گسترش حملونقل و زیرساختها میتواند افزایشهای محسوسِ مصرف ایجاد کند. در بازاری که اقتصادهای بالغ معمولاً رشد تقاضای آهستهتری دارند، همین افزایشهای تازه از سمت هند میتواند بخشی از کندی را جبران کند. به همین دلیل، اگر آمریکا و چین نبض روزانه بازار را تعیین میکنند، هند یکی از کلیدهای مهم برای فهم مسیر تقاضا در سالهای پیش رو است.
اما چرا این بحث همین حالا اهمیت پیدا کرده است؟ چون بازار در آستانه ۲۰۲۶ روی یک خط باریک حرکت میکند و ترس اصلی، «مازاد» است. تصمیم اوپکپلاس برای دست نزدن به تولید در ابتدای ژانویه ۲۰۲۶ در چنین زمینهای معنا پیدا میکند؛ وقتی تقاضا با شتاب پایینتری رشد کند، یک خطای کوچک در عرضه کافی است تا فشار کاهشی روی قیمتها تشدید شود. در این وضعیت، نگاه بازار بیش از قبل به سمت تقاضا برمیگردد: آیا مصرف آمریکا و چین مطابق انتظار پیش میرود یا نشانههای افت ظاهر میشود؟ و آیا پیشرانهایی مثل هند و تقاضای صنعتیِ پتروشیمی میتوانند بخشی از مازاد بالقوه را جذب کنند یا نه.
در مجموع پاسخ سؤال ساده نیست. آمریکا و چین وزن تقاضای جهان را تعیین میکنند و به همین دلیل هر تغییر کوچک در آنها اثر بزرگ دارد. اما جهت حرکت بازار را «بشکههای حاشیهای» تعیین میکند؛ همان رشد جدیدی که بیشتر از هر چیز به آسیا و بهخصوص به خوراک پتروشیمی گره خورده است. به همین خاطر، در تحلیل بازار نفتِ ۲۰۲۶ و بعد از آن، فقط شمردن مصرفکنندگان کافی نیست؛ باید دید رشد تقاضا دقیقاً از کدام بخش میآید و کدام اقتصادها آن بخش را کنترل میکنند.

