مجموعه تحولات کنونی بینالملل نشان میدهد که نظم جهانی مبتنی بر قواعد در حال فروپاشی است و جایگزینی که بتواند مشروعیت و ثبات را بازتولید کند هنوز شکل نگرفته است.
با تحولات اخیر بینالمللی که شاهد آن هستیم؛ از تداوم جنگ اوکراین و همآوردی آمریکا و چین در جنگ تعرفهها، مساله تایوان و … تا مداخلهجویی دولت «دونالد ترامپ» در ایران، ونزوئلا و … مساله فروپاشی نظم جهانی دیگر فقط یک پیشبینی نظری یا دغدغه دانشگاهی نیست بلکه واقعیتی است که در سیاست روز جهان تجلی پیدا کرده است.
آنچه زمانی با عنوان «نظم مبتنی بر قواعد» شناخته میشد و قرار بود چارچوبی باثبات برای روابط بینالملل باشد، امروز در معرض تضعیف، بیاعتنایی و حتی انکار آشکار از سوی همان قدرتهایی قرار دارد که خود را معمار و مدافع آن میدانستند.
در همین پیوند و اخیرا «گاردین» در گزارشی مفصل این وضعیت را نه یک بحران گذرا بلکه نشانه ورود جهان به مرحلهای خطرناک از بینظمی ساختاری توصیف میکند؛ مرحلهای که در آن قانون، اخلاق و نهادهای بینالمللی جای خود را به سیاست قدرت، معاملهگری و زور عریان دادهاند.
فروپاشی نظم مبتنی بر قواعد در عصر قدرت عریان
گزارش گاردین با نقل قولی از «آنتونیو گرامشی» آغاز میشود که میگوید: «جهان کهنه در حال مرگ است و جهان نو هنوز زاده نشده؛ در این فاصله هیولاها پدیدار میشوند». این تعبیر دقیقا حال و هوای سیاست جهانی در وضعیت کنونی را بازتاب میدهد؛ زمانی که نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم با محوریت آمریکا دیگر قادر به کنترل بحرانهای پیچیده عصر امروز نیست و نظم جایگزین روشنی نیز جای آن را نگرفته است.
گرامشی: «جهان کهنه در حال مرگ است و جهان نو هنوز زاده نشده؛ در این فاصله هیولاها پدیدار میشوند»
گاردین تاکید میکند که بحران کنونی صرفا به تغییر توازن قدرت میان آمریکا، چین، روسیه یا سایر بازیگران محدود نمیشود، بلکه به فروپاشی تدریجی قواعد، هنجارها و نهادهایی بازمیگردد که دههها چارچوب روابط بینالملل را تعیین میکردند.
واشنگتن در دوران اخیر بهویژه تحت رهبری ترامپ از نقش سنتی خود بهعنوان «مدیر نظم جهانی» فاصله گرفته و نظم مبتنی بر قواعد را نه یک تعهد مشترک بلکه ابزاری مشروط به تأمین منافع ملی آمریکا میداند.
گزارش به نمونههای متعددی اشاره میکند: خروج آمریکا از توافقهای بینالمللی، تضعیف نهادهای سازمان ملل و بیاعتنایی آشکار به احکام حقوقی بینالمللی، همه نشانههایی از فروپاشی نظم مبتنی بر قوانین هستند؛ بهویژه بازگشت «سیاست زور عریان» و استفاده از قدرت نظامی یا اقتصادی به جای دیپلماسی مبتنی بر قانون در تعاملات جهانی برجسته شده است.
اروپا که سالها به چتر امنیتی آمریکا تکیه داشت نیز اکنون در موقعیتی شکننده قرار دارد و بیش از آنکه بازیگر اصلی نظم جهانی باشد بهعنوان میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. همین وضعیت در جنگ غزه نیز قابل مشاهده است؛ جایی که حمایت آشکار آمریکا و برخی دولتهای اروپایی از اسرائیل در حالی که نهادهای حقوقی بینالمللی نسبت به خطر نسلکشی هشدار میدهند، شکاف میان گفتار و کردار غرب را عیان کرده است.
در پایان، گاردین با نقل دیدگاه حقوقدانان و دیپلماتهای برجسته هشدار میدهد که جهان در حال حرکت از «نظم جهانی» به سمت «بینظمی جهانی» است؛ وضعیتی که در آن هر بازیگری که توان ایجاد هرجومرج بیشتری داشته باشد میتواند بدون واهمه از بازخواست عمل کند، مسیری که نهتنها صلح و ثبات جهانی را تهدید میکند، بلکه خود آمریکا را نیز وارد فرآیندی فرسایشی کرده است.
پیچ تاریخی و تولد جهان نو از خاکستر نظم کهنه
جهان امروز دقیقا در میانه همان «پیچ تاریخی» قرار دارد که فیلسوفان سیاسی و تحلیلگران روابط بینالملل از آن سخن میگویند؛ نقطهای که نظم حاضر رو به افول میرود، اما نظم جدید هنوز بهطور کامل پا نگرفته است. این دوره گذار با بحران مشروعیت هنجارها و قواعد جهانی، شکاف میان ارزشها و عملکردها و افزایش بیثباتی ساختاری همراه است.
نظم بینالملل لیبرال که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و بر تجارت آزاد، همکاری نهادی و حقوق بشر جهانی بنا شده بود، اکنون با چالشهای جدی روبهرو است. این نظم بر ایدههایی بنا شده بود که قرار بود از درگیریهای جهان بکاهد، همکاری بین کشورها را تقویت کند و از تجاوز به حاکمیت ملی جلوگیری کند؛ نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی نقش کلیدی در این چارچوب داشتهاند.
نظم بینالملل لیبرال که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و بر تجارت آزاد، همکاری نهادی و حقوق بشر جهانی بنا شده بود، اکنون با چالشهای جدی روبهرو است. این نظم بر ایدههایی بنا شده بود که قرار بود از درگیریهای جهان بکاهد، همکاری بین کشورها را تقویت کند و از تجاوز به حاکمیت ملی جلوگیری کند
با این حال از جمله نشانههای تضعیف این نظم، بحران مشروعیت نهادهای بینالمللی، واکنشهای یکجانبه قدرتهای بزرگ و تضعیف پاسخدهی حقوق بینالملل به نقضهای آشکار قوانین جهانی است. برخی تحلیلگران میگویند نظم جهانی لیبرال در عمل به ابزاری برای مشروعیتبخشی به منافع قدرتهای برتر و نه ابزاری باثبات برای تمامی اعضای جامعه بینالملل تبدیل شده است. وقتی کشوری مانند آمریکا در دوران اخیر آشکارا نهادهایی مانند شورای حقوق بشر یا توافق تغییرات آب و هوایی پاریس را کنار میگذارد پیام روشنی به جهان میدهد که پایبندی به قواعد، زمانی ارزش دارد که با منافع ملی همراستا باشد.
در سطح نظری این وضعیت را میتوان بازتابی از مفهوم «بینظمی ساختاری» در روابط بینالملل دانست؛ وضعیتی که در آن نه تنها قواعد و هنجارها ضعیف شدهاند، بلکه اعتماد به کارکرد این نهادها بهطور جدی تضعیف شده است. این بینظمی ساختاری سبب میشود کشورها بیش از هر زمان دیگری بر حفظ منافع خود متمرکز شوند و از همکاریهای چندجانبه واقعی فاصله بگیرند.
دیپلماسی مافیایی و زوال حقوق بینالملل
برای تشریح دقیق تحولی که امروز در روابط بینالملل رخ داده، برخی تحلیلگران از واژههایی چون «دیپلماسی مافیایی» یا «mobster diplomacy» استفاده میکنند؛ اصطلاحی که در گزارش گاردین نیز به آن اشاره شده و نشان میدهد دیپلماسی امروز بیش از آنکه بر قانونمندی و هنجارسازی استوار باشد بر شبکههای فشار، معاملهگری و زور متکی است.
در مفهوم دیپلماسی مافیایی روابط میان دولتها دیگر بر اساس تعهدات بلندمدت، احترام متقابل به قوانین بینالمللی یا مصالحه و حلوفصل مناقشات نیست بلکه بر اساس منطق قویتر بودن، تهدید متقابل، باجگیری و «بدهبستان تحت فشار» شکل میگیرد. این رویکرد بهجای ایجاد ثبات، بیثباتی را تشدید میکند؛ زیرا قدرتهای بزرگ برای تحمیل خواستههای خود از ابزارهای اقتصادی، نظامی و سیاسی بهره میبرند و نهادهای بینالمللی را کنار میگذارند.
نمونههای عملی این رویکرد را در سیاست آمریکا میتوان مشاهده کرد؛ زمانی که واشنگتن بهجای پایبندی به احکام بینالمللی از ابزارهای تحریمی، فشار اقتصادی و تهدید برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکند، یا زمانی که حمایت آشکار از متحدان در نقض حقوق بشر با عنوان امنیت یا منافع استراتژیک توجیه میشود. این رفتارها پیامدهای جدی بر اعتبار حقوق بینالملل داشته و این سؤال را پیش میآورد که آیا حقوق بینالملل میتواند در مقابل سیاست قدرت مقاومت کند یا خیر.
حقوق بینالملل زمانی معنا دارد که اجرای آن مستقل از اراده قدرتهای بزرگ باشد. هنگامی که نهادهای بینالمللی مانند دیوان بینالمللی دادگستری یا شورای حقوق بشر نتوانند احکام خود را اجرا کنند و در عوض قدرتها با بهرهگیری از نفوذ سیاسی و اقتصادی آنها را تضعیف میکنند این استقلال از بین میرود. در نتیجه، بسیاری از کشورها به این نتیجه میرسند که پایبندی به قواعد بینالمللی برای آنها هزینهبر است و منافع ملی را به خطر میاندازد و به سمت سیاستهای یکجانبه و مبتنی بر زور سوق پیدا میکنند.
وقتی هژمون به دنبال زوال خود است
هژمونی جهانی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم تنها بر قدرت نظامی و اقتصادی استوار نبود بلکه بر توانایی این کشور در تعریف هنجارها، قواعد و روایتهای مشروع جهانی تکیه داشت. اما دیپلماسی مافیایی و رویکرد معاملهمحور این هژمونی را از درون فرسایش میدهد. وقتی قدرتی که هنجارها را تعیین میکند در عمل خود را از پایبندی به همان قواعد معاف میکند، مشروعیت آن قواعد زیر سؤال میرود و معاهدات بینالمللی به ابزارهای انعطافپذیر تبدیل میشوند که تنها وقتی منافع قدرتها را تأمین کنند معتبر هستند.
در مفهوم دیپلماسی مافیایی روابط میان دولتها دیگر بر اساس تعهدات بلندمدت، احترام متقابل به قوانین بینالمللی یا مصالحه و حلوفصل مناقشات نیست بلکه بر اساس منطق قویتر بودن، تهدید متقابل، باجگیری و «بدهبستان تحت فشار» شکل میگیرد. نمونههای عملی این رویکرد را در سیاست آمریکا میتوان مشاهده کرد
این رویکرد باعث تضعیف اعتبار بیش از پیش آمریکا در چشم دیگر کشورها شده و حتی متحدان سنتی را نیز به بازنگری در وابستگیهای خود واداشته است. در نتیجه هژمونی عریان و بدون هنجار باقی میماند؛ هژمونیای که برای حفظ خود مجبور به اعمال فشار بیشتر است و این فشار نهتنها موقعیت آمریکا را تقویت نکرده، بلکه هزینههای آن را افزایش میدهد. تجربه تاریخی نشان داده است که قدرتهای بزرگ معمولاً در اثر فرسایش مشروعیت و نه صرفا ضعف نظامی یا اقتصادی سقوط میکنند.
پایان عصر ادعاهای لیبرال
آنچه بسیاری از تحلیلگران امروز به آن اشاره میکنند این است که دیپلماسی مافیایی ذاتا کوتهبین است. تصمیمات نه بر اساس پایداری نظم جهانی یا عدالت بینالمللی، بلکه بر مبنای سود فوری اقتصادی یا سیاسی گرفته میشوند. فروش تسلیحات، امتیازگیری تجاری و معامله بر سر امنیت جایگزین راهبردهای بلندمدت شدهاند. این رویکرد ممکن است در کوتاهمدت سودآور به نظر برسد اما در بلندمدت هزینههای سنگینی از افزایش بیثباتی منطقهای گرفته تا گسترش رقابتهای مخرب و فروپاشی اعتماد جهانی به همراه دارد.
بهعنوان نمونه وقتی بازیگران بزرگ اقتصاد جهانی ترجیح میدهند بحرانهای حقوق بشر یا تجاوز به حقوق بینالملل را نادیده بگیرند تا تجارت و سود اقتصادی را حفظ کنند، عملا ارزشهای ادعایی لیبرالیسم را قربانی محاسبات کوتاهمدت اقتصادی میکنند. این خود نشانهای است از پایان دورهای است که در آن ادعاهای لیبرال درباره حقوق بشر، دموکراسی و حاکمیت قانون محور اصلی سیاست جهانی بودند.
جهان پساآمریکایی و ضرورت نظم نوین
آنچه امروز در سیاست بینالملل میبینیم نه صرفا یک چالش سیاسی موقتی، بلکه نشانه ورود به مرحلهای جدید از نظم جهانی است. در دوره گذار کنونی نظم قدیم که بر محور آمریکا و ارزشهای لیبرال بنا شده بود در حال فروپاشی است اما نظم جدید هنوز بهطور روشن شکل نگرفته است. در این فضای بیثبات، کشورها در تلاشاند الگوهای جایگزینی برای حفظ منافع و امنیت خود بیابند و این بدان معناست که نظم جهانی بهجای اینکه یک نظام یکپارچه و مبتنی بر قواعد باشد به مجموعهای از نظمهای متعدد، رقابتی و در بسیاری از موارد بیقاعده تبدیل شده است.
در چنین جهانی، کشورهایی که بتوانند با تکیه بر قدرت درونی، همکاری منطقهای و احترام به قانون و عدالت مشترک، چارچوبهای جدیدی برای تعامل ایجاد کنند موفقتر خواهند بود.
نتیجه
مجموعه تحولات کنونی از جمله نقض قواعد آمره بینالمللی از سوی آمریکا در ونزوئلا نشان میدهد که نظم جهانی مبتنی بر قواعد در حال فروپاشی است و جایگزینی که بتواند مشروعیت و ثبات را بازتولید کند هنوز شکل نگرفته است.
دیپلماسی مافیایی، زوال حقوق بینالملل و تقویت سیاستهای معاملهمحور و زورمحور، همه نشانههایی هستند از جهانی که در آن هرج و مرج و بی قاعدگی در آن رواج دارد. این مسیر نهتنها نظم جهانی را بهسوی بیقاعدگی سوق میدهد، بلکه خود هژمون پیشین را نیز در سراشیبی افول قرار داده است.

