دوئل آرمان گرایان و واقع گرایان سیاست خارجی آمریکا

جو بایدن، رئیس جمهوری در جریان سخنرانی اخیرش در ورشو گفت که ولادیمیر پوتین نمی تواند در قدرت بماند، تنها چند روز بعد او توضیح داد که صرفا خشمش را ابراز کرده و این به معنای اعلام سیاست جدید ایالات متحده با هدف سرنگونی رهبر روسیه نیست. این اپیزود که بسیاری آن را گاف خطرناک تعبیر کردند، بر تنش در سیاست خارجی ایالات متحده میان آرمان گرایی و واقع گرایی تاکید کرد. تهاجم پوتین به اوکراین خشم اخلاقی همه ما را برانگیخت، اصلی که می تواند گواهی باشد بر برکناری او از این سمت. اما پوتین می تواند تا دهه آینده رهبر یک قدرت بزرگ باقی بماند و واشنگتن می باید با او معامله کند.اصطکاک میان اهداف متعالی و سیاست واقعی مسئله تازه ای نیست، ایالات متحده از زمان تاسیسش، یک قدرت آرمان گرا بوده که در دنیای واقع گرایانه فعالیت می کند و با پیروی از رویکردی متعادل موفق شده تا قوس تاریخ را به سمت عدالت متمایل کند.

با این همه ضرورت های ژئوپولتیک در مواقعی بر آرمان ها ارجحیت می یابد، هرچند آمریکا در شرایط ضروری، سیاست مبتنی بر قدرت را بازی می کند.در طول جنگ سرد، واشنگتن با تحمل حوزه نفوذ اتحاد جماهیر شوروی و همنشینی با رژیم های نامطبوعی که به مبارزه با کمونیسم تمایل داشتند، ثبات را ارتقا داد. در مقابل، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا در شرایط سست ژئوپلتیک عمل کرد، رقابت قدرت های بزرگ متوقف شد و واشنگتن را قادر ساخت تا تلاش هایش را برای ارتقای دموکراسی و گسترش نظم بین المللی لیبرال مبتنی بر قواعد پیش برده و بر آن متمرکز شود.

پس راه پیش رو چیست؟ جنگ در اوکراین امروز ایالات متحده را با نیاز به عقب نشنی به سمت سیاست مبتنی بر ضرورت( نه اصول اخلاقی)، سیات زور و واقع بینی و واقع گرایی سیاسی روبرو کرده است. تعهد واشنگتن به مقوله باز نگاه داشتن درهای ناتو به روی اوکراین موضع ستودنی و اصولی در برابر روسیه مستبد بود، با این حال، اهداف آرمان گرایانه آمریکا با تانک های روس برخورد کرده است؛ تلاش های واشنگتن برای آن که سیاست درستی را در ارتباط با اوکراین اتخاذ کند، موجب شد تا اقدامات بی رحمانه روسیه برای بازگرداندن این کشور تحت سلطه مسکو به اوج برسد.

آقای پوتین به تازگی تاریخ را وارونه کرده است، ایالات متحده باید به دنبال خنثی کردن و مجازات تجاوزات مسکو باشد اما واشنگتن برای حرکت در دنیایی که سرکش تر و غیر قابل انطباق تر شده و به شکل اجتناب ناپذیری وابسته است، باید عمل گرا باشد.تهاجم روسیه به اوکراین شکافی را میان ارمان های ایدئولوژیک آمریکا و واقعیت های ژئوپلتیک آشکار کرده که از دهه ۱۹۹۰ افزایش یافته است.

در طول دهه پرمخاطره پس از پایان جنگ سرد، واشنگتن مطمئن بود که پیروزی قدرت و هدف آمریکا راه را برای گسترش دموکراسی هموار خواهد کرد، اهرم اصلی برای تحقق این مقوله گسترش ناتو بود.اما از همان ابتدا، تشکیلات سیاست خارجی آمریکا این فضا را هموار کرد تا ضعف های ژئوپلیتیک گسترش ناتو مبهم جلوه داده شود. بله، عضویت در ناتو برای همه کشورهایی که واجد شرایط هستند، بازاست و همه کشورها باید بتوانند از حق حاکمیت خود برای انتخاب صف بندی های هم تراز و مناسب خود به شکلی که صلاح می دانند، استفاده کنند، اما در این میان هنوز جغرافیا و ژئوپلتیک اهمیت دارد.

قدرت های بزرگ، صرف نظر از گرایش های ایدئولوژیک شان، دوست ندارند دیگر قدرت ها در همسایگی شان سرگردان شوند و نفوذ کنند، درست است که خشم مسکو از چشم انداز عضویت اوکراین در ناتو تا حدودی ناشی از نوستالژی سنگین ژئوپلتیک روزهای شوروی است، با این همه پارانویای آقای پوتین درباره انقلاب های رنگی در روسیه و توهمات الاهیاتی در باره تمدن شکست ناپذیر رابطه خاصی را میان روسیه و اوکراین تعریف کرده است، اما این نیز درست است که غرب در نادیده انگاشتن نگرانی های امنیتی مشروع روسیه درباره ساختار ناتو در آن سوی مرز ۱۰۰۰ مایلی اش با اوکراین، اشتباه کرد.همه قدرت های بزرگ خواهان اتاقی برای تنفس استراتژیک هستند، دقیقا به همین دلیل است که روسیه از زمان پایان جنگ سرد با گسترش شرق ناتو مخالفت کرده است.ناتو ممکن است یک ائتلاف دفاعی باشد اما قدرت نظامی اش، ساختاری را تعریف کرده که موجب شده روسیه به شکل روشنی نخواهد این نهاد در نزدیکی قلمرویش قرار بگیرد.

در حقیقت مخالفت های مسکو با عضویت اوکراین در ناتو کاملا با سیاست های دولت آمریکا همخوانی دارد؛ کشوری که مدت ها است به دنبال دور نگاه داشتن دیگر قدرت های بزرگ از مرزهایش بوده است.ایالات متحده قرن نوزدهم بیشتر تلاش کرد تا زمینه خروج بریتانیا، فرانسه، روسیه و اسپانیا از نیمکره غربی را هموار کند، پس از آن واشنگتن دائما به مداخله نظامی متوسل می شد تا بر قاره آمریکا تسلط یابد.اعمال هژمونی نیم کره ها در طول جنگ سرد ادامه یافت و ایالات متحده مصمم بود که اتحاد جماهیر شوروی و هواداران ایدئولوژیکش را از آمریکای لاتین خارج کند، زمانی که مسکو در سال ۱۹۶۲ موشک هایی را در کوبا مستقر کرد، ایالات متحده با صدور اولتیماتومی گفت که ابرقدرت ها در استانه جنگ قرار گرفته اند.

پس از آنکه روسیه اعلام کرد که ممکن است بار دیگر ارتش خود را در آمریکای لاتین مستقر کند، ند پرایس، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا پاسخ داد، اگر ما شاهد چنین حرکتی باشیم،سریع و قاطعانه پاسخ خواهیم داد. با توجه به سوابق تاریخی، واشنگتن می بایست به مخالفت های مسکو درباره ورود اوکراین به ناتو اعتبار بیشتری می داد. در همین حال، سیاست های درهای باز ناتو، کشورهای شرق اروپا را تشویق کرده تا بیش از حد روی تمایل های استراتژیکشان متمایل شوند.

در حالی که جذابیت پیوستن به ائتلاف، مشتاقان را به انجام اصلاحات دموکراتیک مورد نیاز برای واجد شرایط بودن جهت ورود، تشویق کرده،سیاست درهای باز نیز اعضای بالقوه را به انجام رفتارهای سیاسی پرخطر واداشته است. اندکی پس از آن که ناتو در سال ۲۰۰۸ متعهد شد که گرجستان و اوکراین عضو ناتو خواهند شد، میخائیل سااکاشویلی؛ رئیس جمهوری گرجستان حمله ای را علیه جدایی طلبان حامی روسیه در اوستیای جنوبی این کشور که سال ها به شکلی پراکنده با آنها درگیر بود ، آغاز کرد، روسیه به سرعت گرجستان را شکست داد و کنترل اوستیای جنوبی و آبخازیا را در دست گرفت، ساکاشویلی تصور می کرد که غرب از او حمایت خواهد کرد، اما او درگیر اشتباه محاسباتی شد و زیاده روی کرد.به شکلی مشابه، ناتو اوکراین را هم تشویق کرد تا در مسیری به سوی اتحاد حرکت کند، انقلاب ۲۰۱۴ رژیم حامی مسکو را سرنگون و اوکراین را در همان راهی که غرب می خواست قرار داد که نتیجه اش مداخله روسیه در کریمه و دونباس بود. سپس سیاست درهای باز ناتو بار دیگر خود را نمایان کرد و موجب شد اوکراینی ها در سال ۲۰۱۹ خواسته شان برای عضویت در ناتو را در قانون اساسی شان ثبت کنند.امروز روسیه دوباره به این کشور حمله کرده تا مسیر حرکت به سمت غرب را مسدود کند.با توجه به نزدیکی غیر قابل تردید به روسیه، بهتر بود اوکراین در راستای حراست از امنیت اش ایفای نقش کرده و بی سر و صدا یک دموکراسی باثبات را تعریف و در عین حال بر وضعیت بی طرفی که پس از خروج از اتحاد جماهیر شوروی پذیرفته بود، پایبند بماند.

از همین رو امروز بازگشت بالقوه اوکراین به موضع بی طرفانه اش در رایزنی های میان کی یف و مسکو برای پایان دادن به جنگ برجسته است.ناتو عاقلانه از هرگونه دخالت در نبرد اوکراین برای جلوگیری از جنگ با روسیه اجتناب کرده است، اما عدم تمایل ناتو برای حراست از اوکراین، گسست نگران کننده ای را میان اهداف اعلام شده برای عضویت این کشور و قضاوت آن مبنی بر این که دفاع از اوکراین ارزش این هزینه را ندارد، آشکار کرده است.در واقع ایالات متحده و متحدانش، حتی با اعمال تحریم های شدید علیه روسیه و ارسال سلاح به اوکراین نشان دادند که نحوه دفاع از یک کشور با منافع حیاتی را نمی دانند، اما اگر چنین است، پس چرا اعضای ناتو می خواهند ضمانت نامه امنیتی به اوکراین بدهند که آنها را ملزم به جنگ برای دفاع از کشور کند؟ ناتو باید تضمین های امنیتی را به کشورهایی که برای ایالات متحده و متحدانش اهمیت استراتژیک ذاتی دارند، بدهند اما نباید با گسترش تضمین های امنیتی کشورها را از منظر استراتژیک برجسته کنند، آن هم در جهانی که به سرعت در حال بازگشت به منطق هابزی سیاست قدرت و زور است، زمانی که دشمنان ممکن است دائما تعهدات ایالات متحده را بیازمایند، ناتو نمی تواند در اعطای چنین ضمانت هایی زیاده روی کند، احتیاط استراتژیک مستلزم تمایز منافع حیاتی از منافع کوچک تر و اجرای امور دولتی بر همین اساس است.

آغاز دوباره جهان

آمریکایی ها مدت ها است که هدف از قدرت خود را نه صرفا مقوله امنیت بلکه گسترش آزادی در داخل و خارج از کشور درک کردند، همانطور که توماس پین در سال ۱۷۷۶ نوشت: ما این اراده را داریم که جهان را از نو آغاز کنیم. پین مطمئنا درگیر هیپربولی بود، اما نسل های متوالی در آمریکا این دعوت را پذیرفتند؛ از همین رو ایالات متحده با توسل به قدرتش و همچنین تلاش های فزاینده خارج از مرزهای خود، در جریان جنگ های جهانی اول و دوم و جنگ سرد موفق شد ردپای لیبرال دموکراسی را گسترش دهد.

اما آرمان های ایدئولوژیک ایالات متحده زمانی به افزایش قدرت دامن زده و نتایجی را در تضاد با جاه طلبی های آرمان گرایانه این کشور به همراه داشت. نسل موسس مصمم به ساختن جمهوری گسترده ای بود که تا ساحل اقیانوس آرام امتداد داشت، در این میان توجیه ایدئولوژیک نیز فرصت را برای گسترش حوزه نفوذ غرب ارائه کرد، در چنین شرایطی این ایدئولوژی با یک پوشش اخلاقی موجب شد تا بومیان آمریکا زیرپا گذاشته شوند و به واسطه راه اندازی یک جنگ انتخابی علیه مکزیک، نیمی از قلمرو این کشور به ایالات متحده ملحق گردد. مک کینلی، رئیس جمهوری وقت در سال ۱۸۹۸ جنگی را برای بیرون راندن اسپانیا از کوبا آغاز کرد و اصرار داشت که آمریکایی ها باید در راه بشریت عمل کنند، با این حال پیروزی در جنگ اسپانیا و آمریکا موجب شد که ایالات متحده به یک قدرت امپریالیستی تبدیل شود زیرا بر متصرفات اسپانیا در کارائیب و اقیانوس آرام از جمله فیلیپین مسلط شد.

شورش فیلیپینی ها منجر به کشته شدن حدود ۴ هزار سرباز آمریکایی و بیش از ۲۰۰ هزار جنگجو و غیر نظامی فیلیپینی شد. وودرو ویلسون، رئیس جمهوری در حالی که کشور را برای ورود به جنگ جهانی اول آماده می کرد، در برابر کنگره گفت که جهان باید برای دموکراسی ایمن باشد. پس از این که نیروهای ایالات متحده به پایان جنگ کمک کردند، او نقش رهبری را در مذاکرات بر سر جامعه ملل ایفا کرد، نهادی جهانی که قرار بود صلح را از طریق اقدامی جمعی، حل اختلاف و خلع سلاح حفظ کند. اما چنین جاه طلبی ایده آلیستی حتی برای آمریکایی ها نیز بسیار زیاد بود.

سنا عضویت ایالات متحده در جامعه ملل را نپذیرفت، نفوذ بیش از اندازه ایدئولوژیک ویلسون راه را برای انزوا طلبی سرسخت آمریکا میان دو جنگ جهانی هموار کرد.جورج دبلیو بوش، رئیس جمهوری وقت آمریکا درست قبل از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ اعلام کرد، مردم عراق مستحق آزادی و حقوق انسانی هستند، اما جنگ به خون ریزی و هرج و مرج بیشتر منجر شد، به همین ترتیب دو دهه تلاش جامع ایالات متحده برای برقراری ثبات و دموکراسی در افغانستان نیز بسیار کوتاه بود، تابستان سال گذشته با خروج آمریکا و بازگشت طالبان، کابوسی بشردوستانه بر این سرزمین حاکم شد، در تمامی این اپیزودهای تاریخی، جاه طلبی ها از واقعیت های استراتژیک جدا افتاد و پیامدهای هولناکی را به دنبال داشت.

واقعیت را دریابید

هدف ناتو باز کردن درهایش به روی اوکراین بود اما نیت های خوب دوباره به واقعیت های ژئوپولیتیک برخورد کردند، مطمئنا پوتین این فرصت را داشت تا اعتراض های خود به عضویت اوکراین در ناتو را پشت میز مذاکره حل و فصل کند، اخیرا امانوئل مکرون، رئیس جمهوری فرانسه ایده فنلاندسازی برای اوکراین- بی طرفی موثر- را مطرح کرد و پیشنهادهایی برای تعریف مهلت قانونی رسمی برای بزرگ تر شدن دامنه نفوذ ناتو ارائه کرد. پویتن می توانست به این سرنخ ها استناد کند اما در عوض گزینه جنگ را برگزید و اکنون عامل مرگ و ویرانی حاصل از آن است. رابطه روسیه با غرب به سرعت به سمت رقابت نظامی پیش می رود، با توجه به مشارکت استراتژیک فشرده ای که میان مسکو و پکن پدیدار شده و جاه طلبی های ژئوپولیتیک چین، ممکن است جنگ سرد بعدی غرب را در برابر بلوک چین و روسیه که از اقیانوس آرام غربی تا اروپای شرقی دارای مناطق نفوذ هستند، قرار دهد.بازگشت به جهان دو بلوکی که با قوانین واقعی سیاست بازی می کند، به این معنا است که واشنگتن باید از تلاش های خود برای گسترش نظم لیبرال عقب نشینی کند و درعوض به استراتژی مهار صبورانه با هدف حفظ ثبات ژئوپلتیک و اجتناب از جنگ قدرت های بزرگ بازگردد. محافظه کاری استراتژیک جدید مستلزم پرهیز از گسترش بیشتر تعهدات دفاعی به مناطق جغرافیایی است که روسیه و چین آنها را بخشی از مرزهایشان می دانند.

ایالات متحده در مقابل باید به دنبال توازن قدرت پایدار در صحنه اروپا و آسیا و اقیانوسیه باشد، واشنگتن می بایست حضور فزاینده اش را در هر دو بعد تقویت کند؛ خواسته ای که مستلزم هزینه های نظامی بالاتر و هوشمندانه تر و اجتناب شدید از انتخاب جنگ انتخابی و ماجراجویی های ملت ساز در خاورمیانه و سایر نقاط پیرامونی است.در عین حال، رام کردن جهان وابسته به هم، مستلزم کار بر روی خطوط ایدئولوژیک است. واشنگتن باید ترویج دموکراسی و حقوق بشر فراتر از مرزهایش را کاهش دهد و دولت بایدن می بایست از تمایلش برای بیان دیدگاه ژئوپولیتیک که جهان را به دو بخش دموکراسی و خودکامگی تقسیم می کند، خودداری ورزد.مصلحت های استراتژیک و اقتصادی در شرایطی ایالات متحده را به مشارکت با رژیم های سرکوب گر سوق می دهد، برای مثال تعدیل بهای نفت ممکن است نیاز به همکاری با عربستان و ونزوئلا را به دنبال داشته باشد.

اگرچه ایالات متحده به همکاری با متحدان دموکراتیک سنتی اش در اروپا و آسیا ادامه خواهد داد، بسیاری از دموکراسی های جهان در دوران تازه ای از رقابت شرق و غرب از جانبداری اجتناب خواهند کرد. در واقع برزیل، هند، اسرائیل، آفریقای جنوبی و سایر دموکراسی ها در پاسخ به حمله روسیه به اوکراین روی حصاری نشسته اند.روسیه تهدید جدی برای ثبات ژئوپولیتیک در اواسیا ایجاد کرد اما چین به دلیل ظهورش در قامت رقیب واقعی ایالات متحده، همچنان چالش ژئوپولیتیک بزرگ تری را در دراز مدت ایجاد می کند. اکنون که روسیه و چین با هم متحد شده اند، می بایست باهم بتوانند بلوک مخالفی را تشکیل دهند که بسیار قدرتمندتر از شوروی از هم پاشیده است.بر همین مبنا، ایالات متحده باید از فرصت ها برای ایجاد فاصله میان مسکو و پکن با پیروی از رویکرد ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر که در دهه ۱۹۷۰ با ایجاد شکاف میان چین و اتحاد شوروی بلوک کمونیست را تضعیف کردند، بهره برداری کند.

ایالات متحده باید با هر دو طرف بازی کند، تهاجم روسیه به اوکراین نشان دهنده نقض اساسی دموکراسی های آتلانتیک است با این حال غرب نمی تواند به طور کامل به روسیه پشت کند؛ چرا که این سیاست ریسک و خطر زیادی دارد. همانند دوران جنگ سرد، واشنگتن به یک استراتژی ترکیبی متشکل از مهار و تعامل نیاز خواهد داشت. روسیه باید در حال حاضر جریمه شود با این همه همزمان باید از تقویت جناح شرقی ناتو و حفظ تحریم های شدید اقتصادی علیه توسعه طلبی ارضی کرملین عقب نشینی شود.واشنگتن همچنین باید در جستجوی فرصت هایی برای تعامل با مسکو باشد، حمله این کشور به اوکراین، روسیه را از منظر اقتصادی و استراتژیک به چین وابسته کرده است. آقای پوتین از دستیار شی بودن لذت نخواهد برد، ایالات متحده باید از ناراحتی کرملین برای تبدیل شدن به شریک کوچک چین با نشان دادن این که روسیه یک گزینه غربی دارد، سوء استفاده کند.با فرض توافق نهایی صلح در اوکراین که امکان کاهش تحریم ها را فراهم می کند، آغوش دموکراسی های غربی باید برای همکاری محتاطانه و انتخابی با مسکو باز بماند، زمینه های همکاری بالقوه شامل افزایش کنترل تسلیحات هسته ای و متعارف، به اشتراک گذاشتن بهترین شیوه ها و فن آوری ها برای جایگزین های سوخت های فسیلی و توسعه مشترک قوانین جاده ای به جهت اداره فعالیت های نظامی و اقتصادی در قطب شمال است.

روسیه بیش از چین به این بازیگر نیاز دارد بنابراین واشنگتن باید به دنبال خروج پکن از مسکو باشد. پاسخ مبهم پکن به حمله اوکراین حداقل مقداری از نارضایتی را از اختلافات اقتصادی و ژئوپولیتیک که به واسطه بی احتیاطی روسیه ایجاد شده، نشان می دهد. با این حال، پکن همچنان از همکاری ها در حوزه انرژی و استراتژیک با روسیه و از این واقعیت که اقای پوتین ایالات متحده را مجبور می کند تا بر اروپا متمرکز شود، سود می برد و در نتیجه چرخش آمریکا به آسیا را متوقف می کند. با این وجود، واشنگتن باید چشم انداز فرصت هایی برای همکاری با پکن در زمینه های منافع مشترک-تجارت، تغیرات آب و هوایی، کره شمالی، حکمرانی دیجیتال، سلامت عمومی، برای بهبود روابط،مقابله با مشکلات جهانی و به طور بالقوه تضعیف پیوند میان چین و روسیه ترسیم کند.

به سان دوران جنگ سرد، دنیای بلوک های رقیب می تواند به معنای تقسیم اقتصادی و همچنین ژئوپولتیک باشد، تاثیر شدید تحریم های اعمال شده بر روسیه بر جنبه تاریک جهانی شدن تاکید می کند و به شکلی بالقوه ایالات متحده و چین را به خانه می برد؛ آن هم در شرایطی که وابستگی متقابل اقتصادی مستلزم خطرهای قابل توجهی است. چین می تواند از بازارهای جهانی و سیستم های مالی فاصله بگیرد، در حالی که واشنگتن قادر به جدا کردن ایالات متحده از سرمایه گذاری، فن آوری، کالاها و زنجیره های تامین چین نیست. جهان ممکن است وارد دوران طولانی و پر هزینه جهانی زدایی شود.ایالات متحده همیشه کشوری ایده آل خواهد بود که در تلاش برای حرکت در دنیای واقع گرایانه است.

همانطور که باید باشد، جهان جای بهتری برای آن است اما تهاجم روسیه به اوکراین نقطه عطف ژئوپولیتیک است، دنیای واقع گرایانه تر بازگشته است که مستلزم آن است که جاه طلبی های آرمان گرایانه آمریکا به شکلی منظم تر در برابر واقعیت های استراتژیک گریزناپذیر تسلیم شود.

دیدگاهتان را بنویسید