ردپای اسرائیل در آشوبهای اخیر مسئلهای مخفی نیست. در دو سال گذشته، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل بارها مستقیماً مردم ایران را خطاب قرار داده، آنان را به حضور در خیابانها فراخوانده، اقدامات نظامی اسرائیل را هموارکننده راه آزادی تصویر کرده و وعده داده است که پس از سقوط حکومت به آنها کمک خواهد کرد و خبرنگار شبکه ۱۴ اسرائیل نیز در جریان آشوبهای اخیر به صراحت اعلام کرد که به «معترضان سلاح گرم واقعی داده میشود و همین دلیل کشتهشدن صدها نفر از نیروهای رژیم است».
[۱] تحلیلگر مسائل خاورمیانه و روزنامهنگار بریتانیایی-تونسی در مقالهای که وبسایت «میدل ایست آی» آن را منتشر کرده است با نگاهی تاریخی به مداخلات خارجی در ایران تأکید میکند غربیها از زمان سرنگونی دکتر مصدق در کودتای ۱۹۵۳ تا کنون هیچگاه حاکمیت، استقلال و حق تعیین سرنوشت ملت ایران را به رسمیت نشناختهاند. وی با اشاره به اعتراضات اخیر هم تاکید میکند که آمریکا با فشار و تحریم جرقه این اعتراضات را زد و سپس مزدوران موساد در ایران این اعتراضات را مصادره کرده و ایران را به آشوب کشیدند. به گفته غنوشی ردپای اسرائیل در آشوبهای اخیر مسئلهای مخفی نیست. در دو سال گذشته، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل بارها مستقیماً مردم ایران را خطاب قرار داده، آنان را به حضور در خیابانها فراخوانده، اقدامات نظامی اسرائیل را هموارکننده راه آزادی تصویر کرده و وعده داده است که پس از سقوط حکومت به آنها کمک خواهد کرد و خبرنگار شبکه ۱۴ اسرائیل نیز در جریان آشوبهای اخیر بهصراحت اعلام کرد که به «معترضان سلاح گرم واقعی داده میشود و همین دلیل کشتهشدن صدها نفر از نیروهای رژیم است».
وقتی تاریخ تکرار میشود
«محمد مصدق»، نخستوزیر پیشین ایران، در سال ۱۹۵۱ به شورای امنیت سازمان ملل هشدار داد: «ما زیر بار حرف زور نخواهیم رفت، چه از سوی دولتهای خارجی و چه از سوی نهادهای بینالمللی»، بیش از هفت دهه بعد، در حالی که یک گروه ضربت ناو هواپیمابر آمریکا وارد اقیانوس هند میشود و ناوشکنهای مجهز به موشک هدایتشونده در سراسر خاورمیانه مستقر میشوند، هشدار مصدق کمتر شبیه تاریخ و بیشتر شبیه تفسیر زنده رویدادهای جاری به نظر میرسد.
قدرتهای غربی هرگز حاکمیت، استقلال و حق تعیین سرنوشت ملت ایران را به رسمیت نشناختهاند.
ناوهای جنگی تصادفی در جای خود مستقر نمیشوند. جابهجایی آنها نشانه نیت است. به همین ترتیب، «پروندههای اطلاعاتی» معمولاً برای کشف حقیقت تدوین نمیشوند، بلکه برای ساختن رضایت عمومی نسبت به اقدام نظامی کنار هم چیده میشوند؛ داربست یک مداخله که از پیش به راه افتاده است.
در چنین زمینهای است که اسرائیل آنچه «شواهد قاطع» مینامد را به دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، ارائه داده و مدعی شده مقامهای ایرانی در جریان سرکوب سراسری اخیر، صدها معترض بازداشتشده را اعدام کردهاند. اینکه تلآویو اکنون خود را بهعنوان مرجع معتبر ارائه شواهد علیه ایران معرفی میکند، اگر پیامدها تا این حد خطیر نبود، مضحک مینمود.
دولتی که بیوقفه برای جنگ با تهران لابی کرده، که آشکارا تغییر رژیم در ایران را هدفی راهبردی اعلام میکند، و بیش از هر بازیگر دیگری از فروپاشی ایران سود میبرد، ناگهان در نقش شاهدی بیطرف و انساندوستانه ظاهر شده است. به این ترتیب، تلآویو به مقام دادستان اصلی ارتقا یافته و ادعاهایش نه بهعنوان جانبداری، بلکه بهمثابه واقعیت تلقی میشود.
این به آن معنا نیست که ایران در بحران نیست. ایران در بحران اقتصادی به سر میبرد. شمار زیادی از ایرانیان به دلیل دههها مشکلات اقتصادی به خیابانها آمدهاند. مطالبان آنها واقعی و خشمشان انکارناپذیر است، اما چنین لحظاتی همان زمانهایی است که جنبشهای مردمی بیش از هر وقت دیگری آسیبپذیر میشوند؛ نه فقط در برابر سرکوب، بلکه در برابر مصادره و جهتدهی. قدرتهای خارجی نیازی ندارند نارضایتی داخلی را از نو بسازند؛ کافی است آن را هدایت کنند
ساختار آشنای براندازی در کشورها
این الگو بهخوبی تثبیت شده است. کودتای ۱۹۶۴ در برزیل علیه «ژوآو گولارت» [۲]؛ کودتای ۱۹۷۳ در شیلی علیه سالوادور آلنده؛ و پیش از آنها، کودتای کنگو در سال ۱۹۶۱ که به برکناری و قتل «پاتریس لومومبا» انجامید. سپس روایت طولانی و تیره بازگشتهای ضدانقلابی پس از بهار عربی را داریم. این موارد یکسان نیستند، اما ساختارشان آنقدر آشناست که بهمثابه هشداری جدی عمل کند.
علاقه واشنگتن به ایران ریشه در هژمونی دارد. نفت ایران صرفاً یک دارایی اقتصادی نیست؛ اهرمی راهبردی در رقابت جهانی با چین است.
از زمان جنگ جهانی دوم، هرگاه جنبشهایی منافع ریشهدار غرب را تهدید کردهاند، تحریمها در پی آن آمده است. بحرانهای اقتصادی طراحی شدهاند. شکافهای داخلی دامن زده شدهاند. کارزارهای رسانهای گسترش یافتهاند. ضدانقلابها تأمین مالی شدهاند؛ و اگر این اقدامات به نتیجه نرسد، کودتاها سازماندهی میشوند، اشغالها آغاز میگردند یا جنگها با زبانی رستگاریبخش توجیه میشوند.
ایران این الگو را نه بهعنوان یک نظریه، بلکه بهمثابه زخمی زیسته میشناسد. در سال ۱۹۵۳، «محمد مصدق»، نخستوزیری که بهطور دموکراتیک انتخاب شده بود، نه بهدلیل حکومت خشن، بلکه بهسبب ملیکردن نفت ایران، در کودتایی آمریکایی- بریتانیایی سرنگون شد. در آن زمان، شرکت نفت ایران و انگلیس که بعدها با نام «بریتیش پترولیوم» یا «بی پی» شناخته شد، تنها ۱۶ درصد از سود خالص منابع خود ایران را به این کشور میداد.
بریتانیا با محاصره پاسخ داد؛ پالایشگاه آبادان را تعطیل کرد، بر خریداران خارجی فشار آورد تا از خرید نفت ایران خودداری کنند و عمداً اقتصاد کشور را به ورطه بحران کشاند. وقتی جنگ اقتصادی کافی از آب درنیامد، لندن با دامن زدن به هراسهای جنگ سرد، واشنگتن را به مداخله ترغیب کرد. عملیات آژاکسِ سیا ایران را از اطلاعات نادرست پر کرد، سیاستمداران را خرید، روحانیون را تحت فشار قرار داد و ناآرامیها را سازماندهی کرد. مصدق برکنار شد. شاه بازگردانده شد. حتی خودِ سیا امروز رسماً این کودتا را غیردموکراتیک میداند.
آن رویداد فقط مسیر سیاسی ایران را تغییر نداد؛ بلکه دفترچه راهنما را تعریف کرد. همان ابزارها امروز نیز قابل مشاهدهاند. گزارشها از حمله به دهها مسجد در سراسر ایران پرسشهای گریزناپذیری را درباره تلاشهای خارجی برای دامن زدن به شکافها و درگیریهای داخلی مطرح میکند؛ دقیقاً بر همان گسلهایی که هفت دهه پیش از آن بهرهبرداری شد؛ و این صرفاً مسئله بیثباتسازی پنهان نیست. چهرههای رسانهای اسرائیل آشکارا از آنچه پس از فروپاشی حکومت رخ خواهد داد سخن گفتهاند و اعلام کردهاند که با سقوط ایران، سراسر این کشور به همان شیوهای بمباران خواهد شد که پس از برکناری بشار اسد، رئیسجمهور سوریه، این کشور بهطور نظاممند از توان نظامی تهی شد. پیام روشن است: تغییر رژیم هدف نهایی نیست، بلکه تغییر رژیم در ایران مرحلهای مقدماتی است تا بتوانند ساختارها و نهادهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران را بهطور کامل از هم فروبپاشد.
محاصره آهسته شرق
از سال ۱۹۷۹، ایران یکی از طولانیترین و فراگیرترین رژیمهای تحریمی تاریخ معاصر را تحمل کرده است. آنچه با مسدودسازی داراییها و ممنوعیت فروش نفت آغاز شد، به سامانهای بدل شد که امور مالی، انرژی، تجارت، فناوری و زندگی روزمره ایرانیان را هدف گرفت.
تحریمها در دهه ۱۹۹۰ تشدید شدند، پس از ۲۰۰۶ بهصورت چندجانبه گسترش یافتند، در قالب توافق هستهای ۲۰۱۵ تا حدی لغو شدند و سپس در سال ۲۰۱۸ با کارزار «فشار حداکثری» ترامپ بهطور کامل بازگشتند. سال گذشته، قدرتهای اروپایی سازوکار بازگشت خودکار تحریمها (اسنپ بک) را فعال کردند و با پرچم عدم پایبندی و حقوق بشر، تحریمهای سازمان ملل را بهطور خودکار احیا کردند. تحریمها غالباً بهعنوان جایگزینی مسالمتآمیز برای جنگ توصیف میشوند. در واقع، کارکردشان یک محاصره آهسته است. ارزش پولها را فرو میریزند، جامعهها را توخالی میکنند، سیاست را رادیکال میسازند و کاری میکنند که هزینه رویارویی ژئوپولیتیکی را مردم عادی بپردازند.
شبکه ۱۴ اسرائیل اعلام کرد به معترضان سلاح گرم واقعی داده میشود و «همین دلیل کشتهشدن صدها نفر از نیروهای رژیم است».
بریتانیا در سال ۱۹۵۱ این روش را علیه ایران به کار برد. آمریکا از آن زمان آن را پالایش کرده است. تصادفی نیست که فراخوانهای تغییر رژیم اغلب همزمان با مطالبه تحریمهای سختتر مطرح میشوند؛ مدافعانشان دقیقاً میدانند درد به جان چه کسانی مینشیند. علاقه واشنگتن به ایران ریشه در هژمونی دارد. نفت ایران صرفاً یک دارایی اقتصادی نیست؛ اهرمی راهبردی در رقابت جهانی با چین است.
امروز چین خریدار اصلی نفت خام ایران است. تضعیف ایران، در نتیجه، تضعیف یک شریان حیاتی انرژی برای پکن است: در سال ۲۰۲۵ حدود ۱۳ درصد از واردات دریایی نفت چین از ایران تأمین میشد و نزدیک به یک میلیون و ۳۸۰ هزار بشکه در روز راهی خریداران چینی بود.
دستور کار اسرائیل فراتر از این است. در دو سال گذشته، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، بارها مستقیماً مردم ایران را خطاب قرار داده، آنان را به حضور در خیابانها فراخوانده، اقدامات نظامی اسرائیل را هموارکننده راه آزادی تصویر کرده و وعده داده است که پس از سقوط حکومت، کمک خواهد کرد. وزیر دفاع پیشین، «یوآو گالانت»، حتی صریحتر بود و از هدایت رویدادها «با دستی نامرئی» سخن گفت؛ با تأکید بر محوریت کنش تودهای، در حالی که بهطور رسمی در پسزمینه باقی میماند.
«ما با شما هستیم» یعنی چه؟
این لفاظیها بهتدریج با سیگنالدهی رسانهای همراه شده است. رسانههای اسرائیلی آشکارا مطرح کردهاند که بازیگران خارجی در حال مسلحکردن معترضان هستند؛ ادعایی که صریحترین بیان آن از سوی خبرنگار دیپلماتیک شبکه ۱۴، نزدیکترین شبکه تلویزیونی به نتانیاهو، مطرح شد؛ او با لحن پیروزمندانه گفت که به معترضان سلاح گرم واقعی داده میشود و «همین دلیل کشتهشدن صدها نفر از نیروهای رژیم است». او افزود: «هر کسی آزاد است حدس بزند چه کسی پشت این ماجراست.»
چنین اظهاراتی لغزشهای حاشیهای نیستند، بلکه بخشی از یک اکوسیستم رسانهای گستردهتر در اسرائیل هستند که کمکم آنچه پیشتر بهصورت ضمنی گفته میشد را با صدای بلند بیان میکند.
از زمان جنگ جهانی دوم، هرگاه جنبشهایی منافع ریشهدار غرب را تهدید کردهاند، تحریمها در پی آن آمده است. بحرانهای اقتصادی طراحی شدهاند. شکافهای داخلی دامن زده شدهاند. کارزارهای رسانهای گسترش یافتهاند و ضدانقلابها تأمین مالی شدهاند.
این نشانههای رسانهای در کنار پیامرسانی رسمی اطلاعاتی، ناهمخوان به نظر میرسند. پس از جنگ ژوئن گذشته (خرداد)، «دیوید بارنیا»، رئیس موساد، در بیانیهای کمسابقه و قابلتوجه، به کارکنان سازمان و افکار عمومی اطمینان داد که اسرائیل «همچنان آنجا خواهد بود، همانگونه که بوده است»؛ عبارتی که بهطور گسترده بهعنوان پیشدرآمد تداوم فعالیتهای پنهانی در داخل ایران خوانده شد. ماه گذشته نیز، یک حساب کاربری فارسیزبان در ایکس (توییتر سابق) که به موساد نسبت داده شده است، ایرانیان را به شرکت در اعتراضها فراخواند و اعلام کرد: «همه با هم به خیابانها بیایید. زمانش فرا رسیده است. ما با شما هستیم. نه فقط از دور و در کلام. ما در میدان با شما هستیم.»
در حالی که مقامهای اسرائیلی بهطور رسمی هرگونه ارتباط با آن حساب کاربری را انکار کردهاند، دستگاههای اطلاعاتی از دیرباز دقیقاً برای چنین مقاصدی بر پوششها و واسطههای قابلانکار تکیه کردهاند؛ و این به سیگنالدهی پنهانی محدود نمیشود. پرچمهای اسرائیل به عنصری چشمگیر در تظاهرات ضدحکومتی خارج از ایران بدل شدهاند و همزمان، کارزاری هماهنگ در شبکههای اجتماعی به تقویت روایتهای مشخص و نتایج سیاسی مطلوب میپردازد.
تحلیل دادهای الجزیره نشان میدهد که چگونه حسابهای مرتبط با اسرائیل بهصورت نظاممند برای شکلدادن به ادراک جهانی از اعتراضها عمل کردهاند و «رضا پهلوی»، فرزند آخرین شاه ایران، را بهعنوان تنها بدیل سیاسی برجسته ساختهاند. خودِ پهلوی نیز با این کارزار وارد تعامل شد؛ اقدامی که بهسرعت از سوی حسابهای اسرائیلی بزرگنمایی شد و او را بهعنوان «چهره بدیل ایران» معرفی کرد.
این مداخلات منفرد نیستند. آنها با یک چشمانداز راهبردی گستردهتر همراستا هستند که هرچه بیشتر در محافل سیاسی و فکری اسرائیل بیان میشود: تضعیف و در نهایت تجزیه ایران. سرمقالهها و یادداشتهای سیاسی در اسرائیل آشکارا از تجزیه ایران و تشویق جداییطلبیهای قومی دفاع کردهاند و برخی دیگر مسلحکردن اقلیتها برای بیثباتسازی دولت از درون را پیشنهاد دادهاند. اینها گمانهزنیهای حاشیهای نیست؛ در رسانههای جریان اصلی و مباحث سیاستگذاری مطرح میشوند.
طراحی استعماری و تبلیغ رضا پهلوی
تبلیغ رضا پهلوی بهعنوان گزینه «بدیل» ایران را باید در همین چارچوب فهمید. او در حالی که مدعی دفاع از تمامیت ارضی ایران است، خواستار حملات نظامی آمریکا به کشور خود شده و از تشدید تحریمهایی حمایت کرده که جامعه ایران را ویران کردهاند.
تحلیل دادهای الجزیره نشان میدهد که چگونه حسابهای مرتبط با اسرائیل بهصورت نظاممند برای شکلدادن به ادراک جهانی از اعتراضها عمل کردهاند و «رضا پهلوی»، فرزند آخرین شاه ایران، را بهعنوان تنها بدیل سیاسی برجسته ساختهاند.
مسیری که او در پیش گرفته است دقیقاً همان مسیری است که پیش از این از سوی پدرش رفته شده است و او همان مسیر را تکرار میکند؛ محمدرضا شاه نخست در سال ۱۹۴۱، پس از آنکه بریتانیا و اتحاد شوروی پدرش را وادار به کنارهگیری کردند، به قدرت نشانده شد؛ سپس در سال ۱۹۵۳، پس از کودتای سیا وامآی۶ علیه مصدق، بار دیگر به قدرت بازگردانده شد. امروز، پسر بار دیگر در پی «نصب» شدن است؛ اینبار به دست آمریکا و اسرائیل، با تکرار همان طراحی استعماری، اما زیر پرچمی متفاوت. او همانگونه حکومت خواهد کرد که پدرش کرد: با اتکای به حمایت خارجی، نه مشروعیت درونی. پدرش از طریق ساواک حکومت میکرد؛ دستگاه امنیتیای که با کمک سیا و موساد شکل گرفت و به شکنجه و سرکوب شهره بود. یکی از مقامهای ارشد ساواک که دههها در آمریکا پنهان زندگی کرده بود، اکنون بهسبب جنایات گذشته این نیرو با پروندهای سنگین در دادگاههای مدنی آن کشور روبهروست.
گذشته صرفاً به یاد آورده نمیشود؛ بلکه دوباره تمرین و تکرار میشود. این مسئله پوچی ژستهای اخلاقی خارجی را عیان میسازد. کسانی که نزدیک به نیم قرن ایران را از نظر اقتصادی به قحطی کشاندهاند، در دهه ۱۹۸۰ از یک جنگ نیابتی ویرانگر پشتیبانی کردهاند، و امروز آشکارا از تجزیه سخن میگویند، در حالی که دستهای خودشان به جنایتهای معاصر منطقهای آلوده است، کماعتبارترین مدعیان پاسداری از آزادی ایراناند.
در زمانبندی تشدید تنش کنونی هیچ چیز تصادفی نیست. اول فوریه ۱۲ بهمن سالگرد بازگشت آیتالله روحالله خمینی به تهران در سال ۱۹۷۹ است؛ روزی که یک سلطنت برساخته بیرونی سرانجام فروپاشید و ایران استقلال سیاسی خود را بازپس گرفت. اینکه اکنون و پیرامون همین تاریخ، تدارکات برای یورش تازه آمریکا شتاب میگیرد، نه تصادف، بلکه تداوم است. این حقیقتی را آشکار میکند که بیش از هفت دهه بدون تغییر باقی مانده است: آنچه ایران در اوایل دهه ۱۹۵۰ و دوباره در سال ۱۹۷۹ ادعا کرد – حاکمیت، استقلال و حق تعیین سرنوشت – دقیقاً همان چیزی است که قدرتهای خارجی هرگز نپذیرفتهاند، هرگز نبخشیدهاند و هرگز از تلاش برای لغو آن دست نکشیدهاند.

