نظام بینالملل با یک بحران اخلاقی و استراتژیک عمیق روبروست. اصل حاکمیت ملی، که زمانی برای محافظت از ملتها بود، به سپری برای رژیمهای جنایتکار و حاکمان مستبد تبدیل شده است که با سرکوب مردم خود، بیثباتی را صادر میکنند. وقتی حاکمیت برای دفاع از استبداد به کار میرود، دیگر ستون نظم نیست، بلکه همدست هرجومرج است. رژیمی که اقتصاد خود را نابود، شهروندانش را ترور و قاچاق مواد مخدر میکند، مشروعیت خود را از دست داده است.
تقابل قدرت و دیپلماسی بیحاصل
اجرای پاسخگویی یک تجاوز نیست، بلکه بازدارندگی است. برخلاف تصور برخی در غرب که دیپلماسی بیپایان را ضامن صلح میدانند، تاریخ ثابت کرده که انفعال باعث تقویت شبکههای افراطی و تداوم رنجهای انسانی شده است. صلح از طریق ضعف یا آرزوهای واهی به دست نمیآید، بلکه تنها از طریق قدرت محقق میشود. بازدارندگی تنها زمانی عمل میکند که دشمنان باور کنند عواقب اقداماتشان واقعی، معتبر و اجتنابناپذیر است؛ زیرا قدرت استفاده نشده در برابر بیعدالتی، خویشتنداری نیست، بلکه رها کردن رهبری است.
بازترسیم نقشهها و حق تعیین سرنوشت
بسیاری از کشورهای شکستخورده امروز، ساختههای مصنوعی هستند که واقعیتهای قومی و فرهنگی را نادیده گرفتهاند. باید با این پرسش روبرو شویم که آیا باید مرزهایی که مولد خشونت دائمی هستند را صرفاً چون روی نقشه هستند، حفظ کنیم؟ بازترسیم مرزها نباید اقدامی برای سلطه باشد، بلکه توانمندسازی برای حق تعیین سرنوشت و مدلهای حکمرانی جایگزین، پیشگیری از درگیری است. جهان دیگر نمیتواند رژیمهایی را تحمل کند که با زبان دیپلماسی سخن میگویند اما تروریسم و براندازی صادر میکنند.

